لغت نامه دهخدا
فسرده بیان. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ ب َ ] ( ص مرکب ) کنایت از کسی است که سخنان او خنک و بی مزه و پوچ و بیهوده باشد. ( برهان ).
فسرده بیان. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ ب َ ] ( ص مرکب ) کنایت از کسی است که سخنان او خنک و بی مزه و پوچ و بیهوده باشد. ( برهان ).
( صفت ) کسی که سخنان او خنک و بیمزه و بیهوده باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کسی کش نیست این آتش فسردهست سراپا گر همه جانست مردهست
💡 فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم به خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم
💡 فسرده را سخن از عاشقی نباید راند که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
💡 تفک افتاده در هرسو فسرده مهیب اما همان چون مار مرده
💡 چون شمع فسرده آمد اندر ره عشق میسوزندش که نیز افسرده مباش
💡 چنان فسرده ز بیگانگی نگردیده است که خونم از نگه آشنا به جوش آید