لغت نامه دهخدا
فتیله عنبر. [ ف َ ل َ / ل ِ ی ِ عَم ْ ب َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) فتیله ای که از عنبر سازند و بوی خوش میدهد. ( آنندراج ):
گر عطر طره تو میسر شود مرا
رگ در بدن فتیله عنبر شود مرا.محمد باقر.
فتیله عنبر. [ ف َ ل َ / ل ِ ی ِ عَم ْ ب َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) فتیله ای که از عنبر سازند و بوی خوش میدهد. ( آنندراج ):
گر عطر طره تو میسر شود مرا
رگ در بدن فتیله عنبر شود مرا.محمد باقر.
فتیله یی که از عنبر سازند و بوی خوش می دهد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر روز ز شوق این چراغان تا شب خورشید فتیله تابد از رشتهٔ نور
💡 ز آه گرمی آتش زنم سراپا را ز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
💡 ز بخت تیره بود تازه داغ لاله ما فتیله آه بود در چراغ ناله ما
💡 سوزد ز رشک مجلسم امشب دل اسیر مینا فتیله ساخته از بهر داغ صبح
💡 زبان گداختم و راز عشق سر کردم فتیله را چو فکندم، چراغ برکردم
💡 یک چشم زدن بیش نباشد روشن گویی که بود فتیله اش از رگ برق