غمگساری کردن

لغت نامه دهخدا

غمگساری کردن. [ غ َ گ ُ ک َ دَ ]( مص مرکب ) غمخواری کردن. دوست و رفیق و غمخوار بودن. دلداری دادن. رجوع به غم، غمگسار و غمگساری شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - غمخواری کردن ۲ - دوست بودن رفیق بودن.

جمله سازی با غمگساری کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن دل که نشان غمگساری میجست خون گشت و نیافت، روزگاری میجست

💡 چو مهرم دم غمگساری گماشت به خویش آمد اندک، ز بیمی که داشت

💡 حقیقت لامکان گلشن تو داری که جسم و جان و عقل غمگساری

💡 آیا که غمگساری و اَندُه بَری نمود لیلایِ داغ دیدهٔ زَحمت کَشیده را

💡 در ره چون تو غمگساری اگر دل و جانم فدا شود چه شود

💡 به من از راه و رسم غمگساری حکایتها که می‌کردی ز یاری

رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز