لغت نامه دهخدا
عکس زدن. [ ع َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پرتو افکندن:
چو خورشید زد عکس بر آسمان
پراکند بر لاجوردارغوان.فردوسی.یک آتش از قنینه زده عکس بر سهیل
یک آتش از تنوره زده نور بر قمر.امیر معزی.
عکس زدن. [ ع َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پرتو افکندن:
چو خورشید زد عکس بر آسمان
پراکند بر لاجوردارغوان.فردوسی.یک آتش از قنینه زده عکس بر سهیل
یک آتش از تنوره زده نور بر قمر.امیر معزی.
پرتو افکندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر در میان تیر فتد عکس تیغ او اعضای توامان شود از یکدگر جدا
💡 ناظر آیینه را عکس یکی بیش نیست وانکه در آن بنگرد عکس پذیرد هزار
💡 نگر به لاله و داغش که عکس آن بینی وگرنه دیدی بس شب به روز آبستن
💡 نیک و بد یکسان بود در پیش طبع ما کلیم هیچ عکس آئینه را از دیگری بهتر نبود
💡 مردم چشم ترم را ز خیال تو چه سود؟ گل نیاید به کف از عکس گلستان در آب
💡 وزارت دفاع آمریکا منتشر کرد: عکسهای جدیدی از دست داشتن ایران در حمله به نفتکشها