عقده ٔ رأس
لغت نامه دهخدا
عقده رأس. [ع ُ دَ / دِ ی ِ رَءْس ْ ] ( اِخ ) عقدةالرأس. محل تقاطع فلک حامل و مایل قمر در سر دایره مفروضه. رجوع به عقدة و عقده و عقدتین و عقده ذنب شود:
کجا ماند جهان را روشنائی
چو خورشید افتد اندر عقده رأس.سنائی.بگسلد ار حد کند عقده رأس و ذنب
بر درد ار رد کند پرده لیل و نهار.خاقانی.بر رخ فگنده زلف مجعد چو مشک ناب
یعنی قرین عقده رأس است آفتاب.سراج المحققین ( از آنندراج ).
جمله سازی با عقده ٔ رأس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حل نگردد عقدههای این معما در دلت در سواد زلف او باشد بسی اسرارها!
💡 و بدين صورت، غرب از جهان اسلام و مشرق زمين كه سالها درمقابل آن احساس حقارت مى كرد، انتقام گرفت و عقده گشايى كرد.
💡 این عقده مشکل که زد ابروی او در کار من بسیار خواهد کرد نی در ناخن تدبیرها
💡 اقتصادى است ؟ترس انسانهاست ؟ عدم آگاهى بشر است ؟ عقده هاى روحى است و...؟
💡 جز محن ز عمر، چیست حاصلم، زندگی نکرد، حل مشکلم مرگ ناگهان، عقده از دلم، باز میکند یا نه میکند
💡 وز فتوح آب خعر در زلف خوبان هم نماند چنبر و پیچ و شکنج و عقده و چین و شکن