لغت نامه دهخدا
صنوبرفکن. [ ص َ / ص ِ ن َ / نُو ب َ ف َ / ف ِ ک َ ] ( نف مرکب ) فکننده صنوبر. افکننده صنوبر. از پا دراندازنده صنوبر. || معشوق که قامتش در موزونی به از صنوبر است:
به دو نرگس به دو سنبل به دو گل
بر سر سرو صنوبرفکنت.خاقانی.
صنوبرفکن. [ ص َ / ص ِ ن َ / نُو ب َ ف َ / ف ِ ک َ ] ( نف مرکب ) فکننده صنوبر. افکننده صنوبر. از پا دراندازنده صنوبر. || معشوق که قامتش در موزونی به از صنوبر است:
به دو نرگس به دو سنبل به دو گل
بر سر سرو صنوبرفکنت.خاقانی.
فکننده صنوبر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت
💡 تو گر خرام کنی سرو یا صنوبر چیست رخت چو جلوه کند آفتاب خاور چیست
💡 خلق خوب سرفرازان از ثمر شیرین ترست ما به روی تازه از سرو و صنوبر قانعیم
💡 گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است
💡 در این بستان به پای هر صنوبر جویی از چشمم روان از حسرت بالای آن سرو روانستی
💡 نه سرو بود و نه طوبی صنوبری دیدم میان باغ و یقین شد که قد دلبر ماست