لغت نامه دهخدا
صاحب گیسویی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) سیادت. علوی بودن:
گر کند با تو کسی دعوی به صاحب گیسویی
گیسو از شرمت فروریزد پدید آید کلی.سوزنی.
صاحب گیسویی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) سیادت. علوی بودن:
گر کند با تو کسی دعوی به صاحب گیسویی
گیسو از شرمت فروریزد پدید آید کلی.سوزنی.
سیادت علوی بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جانها به باد داد که دایم شکسته باد آن گیسویی که بر سر سرو روان تست
💡 رفته یی چون سیدا از فکر گیسویی ز هوش سنبل آسا می کشی بار پریشانی به دوش
💡 گیسوی زنجیر، عاقل میکند دیوانه را حلقة زنجیر گیسویی مرا دیوانه کرد
💡 دلی که میکشد او را کمند گیسویی کجاست راه که یابد رهائی از سوئی
💡 دل خواجو همه در زلف بتان آویزد زآن که دیوانه شد از سلسلهٔ گیسویی
💡 دل من، تافته طره مشکین زلفی است جانم آویخته سلسله گیسویی است