لغت نامه دهخدا
شکرلهجه. [ ش َ ک َ ل َ ج َ / ج ِ ] ( ص مرکب ) آنکه آهنگ گفتارش مطبوع است. شیرین سخن. خوش زبان. ( فرهنگ فارسی معین ):
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من
کآن شکرلهجه خوشخوان خوش الحان می رفت.حافظ.و رجوع به شکرزبان و شکرگوی شود.
شکرلهجه. [ ش َ ک َ ل َ ج َ / ج ِ ] ( ص مرکب ) آنکه آهنگ گفتارش مطبوع است. شیرین سخن. خوش زبان. ( فرهنگ فارسی معین ):
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من
کآن شکرلهجه خوشخوان خوش الحان می رفت.حافظ.و رجوع به شکرزبان و شکرگوی شود.
( صفت ) آن که آهنگ گفتارش مطبوع است شیرین سخن خوش زبان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من با حالت تعجّب به آن حضرت عرضه داشتم: ياابنرسول اللّه ! فدايت گردم، مثل اين كه با اين غلام به زبان حبشى و لهجه محلّى صحبتمى فرمودى ؟!
💡 اهالی این روستا به گویش لکی صحبت می کنند که با لهجه خاص این روستا ادا میشود.
💡 ذاکر بی لهجه گو بس کن که ذکر جهر او می برد ذوقی که در گوشم ز آواز نی است
💡 شکری نیست که در خنده شیرین توئی نمکی نیست که در لهجه گفتار تو نیست
💡 برو از منطق خواجو بشنو قصّه ی عشق زانک خوشتر بود از لهجه ی داود زبور
💡 طرز سخن محتشم از غیر مجوئید کاین لهجه خاصی است که مخصوص زمانی است