سلطنت ران

لغت نامه دهخدا

سلطنت ران. [ س َ طَ ن َ ] ( نف مرکب ) پادشاه. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). سلطنت راننده.آنکه پادشاهی کند. ( فرهنگ فارسی معین ):
یکی سلطنت ران و صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش بکوه.سعدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه پادشاهی کند سلطان پادشاه.

جمله سازی با سلطنت ران

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سر چرا عاقل فرود آرد، به تاجل سلطنت باید آخر پای خود را در کفن پیچید و رفت

💡 از سر نهاده ام هوس تاج سلطنت ز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم

💡 با سلطنت وصل چه جای دگران است اهلی اگر این بحث کند جای نزاع است

💡 ای نهال مملکت از عدل تو بر یافته وی همای سلطنت از عدل تو پر یافته

💡 دلق گدای عشق را گنج بود در آستین زود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو

💡 آفتاب سلطنت گویی گذشتستی و باز مانده بر ره فوجی از واماندگان لشگر است

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران