لغت نامه دهخدا
زفت خوی. [ زُ ] ( ص مرکب ) فظ. ( تاج المصادر بیهقی ). درشت خوی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به زفت و ماده بعد شود.
زفت خوی. [ زُ ] ( ص مرکب ) فظ. ( تاج المصادر بیهقی ). درشت خوی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به زفت و ماده بعد شود.
درشت خوی
💡 ای دست شاه باکرم بی کران تو ابر است زفت و بحر بخیل است و کان گدای
💡 شاه گفت این زفترویی خود مباد کآدمیزاد از زن و اسب است شاد
💡 بمحکمی چو کف مرد زفت بی فرهنگ بتیرگی چو دل مرد غمر بی ایمان؟
💡 برفت و بماند این سخن یادگار تو اندر جهان تخم زفتی مکار
💡 رادان باشند با سخاوت او زفت ز فتان گردند با سیاست اوراد
💡 صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت تار چون گور و تنگ چون دل زفت