لغت نامه دهخدا
رزم کاو. [ رَ ] ( نف مرکب ) رزمجو. رزم طلب:
فرستاد مر کاوه را رزم کاو
به خاورزمین از پی باژ و ساو.اسدی.
رزم کاو. [ رَ ] ( نف مرکب ) رزمجو. رزم طلب:
فرستاد مر کاوه را رزم کاو
به خاورزمین از پی باژ و ساو.اسدی.
رزمجو رزم طلب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان رزم سازیم با تیغ تیز که ماند ز ما نام تا رستخیز
💡 که با او نبرد آورد گاه رزم که او رزم دارد همی سور و بزم
💡 به رزم اندرون رخش گویی خرست دو دست سوار از همه بترست
💡 در مدحت شیر حق آن پادشه مطلق کاوراست سمند چرخ در رزم کمین ابرش
💡 چو از رزم خنجر به سیری رسید عمود گران از میان برکشید
💡 سپهبد سپه را چو بدرود کرد سوی رزم اژدر روان شد چو گرد