لغت نامه دهخدا
رحیل کردن. [ رَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کوچ کردن. سفر کردن. رفتن. راهی شدن. روانه شدن:
رسید عید همایون و روزه کرد رحیل
بجام دار فلک روشنایی قندیل.امیرمعزی.
رحیل کردن. [ رَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کوچ کردن. سفر کردن. رفتن. راهی شدن. روانه شدن:
رسید عید همایون و روزه کرد رحیل
بجام دار فلک روشنایی قندیل.امیرمعزی.
کوچ کردن سفر کردن رفتن راهی شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به بر و بحر زمین، فرصت اقامت نیست به چار حد جهان می زنند طبل رحیل
💡 آه از فلک که کوس رحیل است ساز او در بزم هر که ساخت درین بزمگه درنگ
💡 از بهر عون شرع مقام و رحیل او وز بهر کسب مهر قعود و قیام او
💡 افزود از نفیر نفس غفلتت حزین افسانه کرد خواب تو، بانگ رحیل را
💡 سلامت آرزوی وادی رحیل مباش که عالمی به فسون جرس گداخته است
💡 بساحت تن و در جان من بهم کردند قصیدهٔ تو نزول و سپاه رنج رحیل