لغت نامه دهخدا
دودگنده. [ گ َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بوی دودگرفته. ( ناظم الاطباء ). آلوده به بوی ناخوش دود. دودزده. به ناخوشی بویی دودآلوده شونده. ( یادداشت مؤلف ).
دودگنده. [ گ َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بوی دودگرفته. ( ناظم الاطباء ). آلوده به بوی ناخوش دود. دودزده. به ناخوشی بویی دودآلوده شونده. ( یادداشت مؤلف ).
بوی دود گرفته.
💡 به زنجیر شد گنده پیری تباه سر و موی چون برف و رنگی سیاه
💡 هست دنیا گنده پیری گوژپشت صد هزاران شوی هر روزی بکشت
💡 یکی تودهٔ وحشتم از برون خشک اگر مغز گنده نخواهی مشورم
💡 سه طلاقش ده ارت هیچ هُش است زانکه این گنده پیر شوی کُش است
💡 بسیار لطف کرد همه کس بحق وی تا گنده شد و باز برآورد سر از ناز
💡 صیاد بیمحابا هرگز چو تو ندیدم غدار گنده پیری پر مکر و با روائی