لغت نامه دهخدا
دان دان شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) دانه بستن عسل و شیره انگور و همچنین هندوانه های از جنس خوب که نیک رسیده باشند. پاشان و پراکنده شدن و مانند دانه شدن شیره و عسل و روغن و جز آن. ( ناظم الاطباء ).
دان دان شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) دانه بستن عسل و شیره انگور و همچنین هندوانه های از جنس خوب که نیک رسیده باشند. پاشان و پراکنده شدن و مانند دانه شدن شیره و عسل و روغن و جز آن. ( ناظم الاطباء ).
دانه بستن عسل و شیره انگور و همچنین هندوانه های از جنس خوب که نیک رسیده باشند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شد هر که خلاص از خم این رشته عمر می دان که گسیخت ریسمان عجبی
💡 ز هجران وصل دلارام ما دان به هر جا که پیداست سوزی و سازی
💡 گفتی که چگونهای تو بیمن دانی تو که بیتو چون توان بود
💡 کنون گر راز دانی این چنین دان مر این اسرار هم عین الیقین دان
💡 تو چه دانی تا که صورت نقش بست آنگه از بهر چه آورد و شکست
💡 مرد آنرا دان که او از سرگذشت از جهان خواجهٔ قنبر گذشت