لغت نامه دهخدا
خیمه برکندن. [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خیمه را فرود آوردن و از مکان خود برداشتن. کنایه از تخلیه کردن مکان است:
سعدی چو شد هندوی تو هل تا رسد بر موی تو
کو خیمه از پهلوی تو فردای محشر برکند.سعدی.
خیمه برکندن. [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خیمه را فرود آوردن و از مکان خود برداشتن. کنایه از تخلیه کردن مکان است:
سعدی چو شد هندوی تو هل تا رسد بر موی تو
کو خیمه از پهلوی تو فردای محشر برکند.سعدی.
خیمه را فرود آوردن و از مکان خود برداشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شهنشه رای زد رفتن به پیگار ز باغ ملک برکندن همه خار
💡 دندان طمع خوانند آن را و ببایست برکندن آن از ته دل وز بن دندان
💡 نمونه: برآمدن (طلوع کردن، آسیدن)، بررسیدن، برکندن.
💡 به دشواری توان دل از لباس فقر برکندن به پای خود برون از بند نی، شکّر نمیآید