لغت نامه دهخدا
خویشتن پروردن. [ خوی / خی ت َ پ َرْ وَ دَ ] ( مص مرکب ) تربیت نفس. ( یادداشت مؤلف ). || تن پروردن. خوش گذرانی کردن.
خویشتن پروردن. [ خوی / خی ت َ پ َرْ وَ دَ ] ( مص مرکب ) تربیت نفس. ( یادداشت مؤلف ). || تن پروردن. خوش گذرانی کردن.
تربیت نفس یا تن پروردن
💡 به گرد خانه همچون باد میگشت به کار خویشتن استاد میگشت
💡 بیهوده به ریش خویشتن میخندند کاین کار کسی دگر همیگرداند
💡 بدو گفت کای شاه ترکان چین به یک تن مزن خویشتن بر زمین
💡 چو یکسر خاطرش با خویشتن دید چو یک جان با خود او را در دو تن دید
💡 چه خود را می زنی بر تیغ آه خانه سوز من مرا بگذار صائب تا به حال خویشتن باشم