لغت نامه دهخدا
خوش تعارف. [خوَش ْ / خُش ْ ت َ رُ ] ( ص مرکب ) آنکه خوب آداب برخورد نگاه دارد. آنکه بوقت برخورد و ملاقات با حُسن وجه خوش رویی و ادب کند. خوش برخورد. نیک تعارف. خوش ملاقات.
خوش تعارف. [خوَش ْ / خُش ْ ت َ رُ ] ( ص مرکب ) آنکه خوب آداب برخورد نگاه دارد. آنکه بوقت برخورد و ملاقات با حُسن وجه خوش رویی و ادب کند. خوش برخورد. نیک تعارف. خوش ملاقات.
آنکه خوب آداب برخورد نگاه دارد آنکه بوقت برخورد و ملاقات با حسن وجه خوش رویی و ادب کند.
💡 فقيه فرزانه نجف سوار مركب شد و سمت سامرا حركت كرد. پس از اندكى راه پيمايى باخود گفت: آقايى چنين بزرگوار پياده راه مى پيمايد و من سواره، نه اين هرگز درستنيست. آنگاه لب گشاد. تعارف آغاز كرد: آقا، بگذاريد پياده شوم، شما سوار شويد.
💡 زبان: حالا تعارفات خود را كنار بگذاريد اگر درباره من مطلبى داريد بيان كنيد.
💡 عجبا! مساله خلافت، با تما اهميتش كه با سرنوشت ميليونها مسلمان بستگى دارد، بازيچهدست اين افراد قرار گرفته و آن را به يكديگر تعارف مى كنند و براى يكديگر پاسمى دهند.
💡 ايـنـهـا چـهار ـ پنج نفر بودند عصبانى شده و جواب هم ندارند فرستادند عقب آخوندى كهداشتند و او آمد با عمامه كوچك و شاربهاى دراز بعد از سلام و تعارفات پرسيد كه قصدكجا داريد.
💡 آنچنان محرم و یکدل که نباید ببرش نه تعارف، نه تکلف، نه تحفظ، نه وقار