لغت نامه دهخدا
خودمنشی. [ خوَدْ / خُدْ م َ ن ِ ] ( حامص مرکب ) بزرگی. انصاف دادگی. بزرگ منشی:
خودمنشی کار خَلَق کردنست
خصمی خود یاری حق کردنست.نظامی.
خودمنشی. [ خوَدْ / خُدْ م َ ن ِ ] ( حامص مرکب ) بزرگی. انصاف دادگی. بزرگ منشی:
خودمنشی کار خَلَق کردنست
خصمی خود یاری حق کردنست.نظامی.
خود پرستی غرور تکبر.
بزرگی انصاف دادگی
💡 آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود در بیان سر حکمت جان او منشی است آن
💡 سرور گردنکشان کز بدو فطرت ثبت کرد خامه منشی گردون مدح او بر فرق ماه
💡 آنچه بر لوح قضا منشی تقدیر نوشت عاشقانت ز رخ و زلف و جبین میخوانند
💡 این قرارداد مابین دولت قاجار و یک تبعهٔ فرانسوی به نام «یوزی دو کار دوئل» که منشی سفارت ایران در لندن بود، امضا گردید.
💡 بعدها دو برادر کوچکتر بریثیت نیز پا به عرصه سیاست گذاشتند. جورج بریثیت به عنوان منشی خاص رئیسجمهور اندریو جاکسون و جیمز بریثیت به عنوان وکیل مشترکالمنافع برای ایالت کنتاکی ایفای وظیفه نمودند.
💡 در فصول ۳۷ تا ۴۲ از دربار و نحوهٔ خدمت کردن به شاهان میگوید و وظایف منشی، وزیر، فرمانده نظامی و در نهایت خود حاکم را برمیشمارد.