خمیازه ٔ پا
لغت نامه دهخدا
خمیازه پا. [ خ َم ْ زَ / زِ ی ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سیر کوتاه که ازجهت دفع کاهلی و سستی کنند. ( آنندراج ):
در تمنای تو برگرد جهان گردیدنم
نیست چون پرگار جز خمیازه های پا مرا.وحید ( از آنندراج ).سیر این باده به خمیازه پایی میخواست
گشتن شوق رسا بود که چندان رفتم.جامی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
سیر کوتاه که از جهت دفع کاهلی و سستی کنند.
جمله سازی با خمیازه ٔ پا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از ما مپوش صحبت شب را که می زند خمیازه موج از لب همچون شراب تو
💡 ورد ملک آیات دعایش شده تا ساخت خمیازهکش خاک هری باغ جنان را
💡 شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا
💡 رحمی کز اشتیاق قد چون خدنگ تو خمیازه خانه کرد به دل چون کمان مرا
💡 چون تیر کج مرا ز هدف دست کوته است خمیازه ای ز دور مگر چون کمان کشم
💡 هر حریمی که در او ساقی تردستی نیست جام خمیازه خشک است و غبارست شراب