لغت نامه دهخدا
خرف خوی. [ خ َ رِ ] ( ص مرکب ) گول. احمق. بی شعور. نادان:
گاو خرف خوی خرطبیعت نادان
جز که ز پهلوی خود کباب نیابد.ظهیر.
خرف خوی. [ خ َ رِ ] ( ص مرکب ) گول. احمق. بی شعور. نادان:
گاو خرف خوی خرطبیعت نادان
جز که ز پهلوی خود کباب نیابد.ظهیر.
گول احمق
💡 این خرف خانهها احتمالاً باقیماندهٔ دخمهها و محل سپردن اموات زردشتیان قدیم در آن محل بودهاست.
💡 جوان کنند خرف را همی سه چیز لطیف یکی بهار و دوم سبزه و سوم صهبا
💡 خرف کام، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان صومعهسرا در استان گیلان ایران است.
💡 ی پیر خرف شرمکن از دعوی شوخی عمری کهکمش میشمری بیشگذشتهست
💡 از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار میکند
💡 امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی