لغت نامه دهخدا
خاکه مومیائی. [ ک َ / ک ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چیزی است مثل خاک و از کان مومیائی بدست می آید و نهایت بدبو باشد. ( آنندراج ):
خاکه کان مومیائی و سرب
بوی آروغ امتلای وتر.اشرف ( از آنندراج ).
خاکه مومیائی. [ ک َ / ک ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چیزی است مثل خاک و از کان مومیائی بدست می آید و نهایت بدبو باشد. ( آنندراج ):
خاکه کان مومیائی و سرب
بوی آروغ امتلای وتر.اشرف ( از آنندراج ).
چیزی است مثل خاک و ازکان مومیائی بدست می آید و نهایت بدبو باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه از سنگ بشکست دست وصالت که دارو شود ای صنم مومیائی
💡 خم زلف یار دارد سبق قناعت ما که شکست تا که باشد نخوریم مومیائی
💡 بر خاطر شکسته بارست مومیائی آسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد
💡 نمودار گیتی گشائی تراست خلل خصم را مومیائی تراست
💡 بیا ساقی آن مومیائی می که جوید شکسته درستی ز وی