لغت نامه دهخدا
حشرخرام. [ ح َ خ َ ] ( ص مرکب ) زنی که از زیبایی و رفتار جمیلانه خود فتنه برمی انگیزاند و هنگامه برپا میکند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به حشرگائی و حشری شود.
حشرخرام. [ ح َ خ َ ] ( ص مرکب ) زنی که از زیبایی و رفتار جمیلانه خود فتنه برمی انگیزاند و هنگامه برپا میکند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به حشرگائی و حشری شود.
زنی که از زیبائی و رفتار جمیلانه خود فتنه برمیانگیزاند و هنگامه بر پا می کند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بپایبوس تو آن کس رسد که چون خورشید اگر خرام کنی مقدمت بزر گیرد
💡 اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
💡 که تو را با من ار مناظره ایست من به باغ آمدم به باغ خرام
💡 که تا سروم خرامآموز گشتهست جمالم تا جهان افروزگشتهست
💡 چو یک بوستان سرو و یک چرخ ماه خرامان بیامد به نزدیک شاه
💡 وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند