لغت نامه دهخدا
حرف لعب. [ ح َ ف ِ ل َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) و آن باز است که شمس قیس آنرا بدین نام نامیده گوید: حرف لعب چنانکه حقه باز و عمودباز و زنگ باز و جامه باز. ( المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص 169 ). رجوع به «باز» شود.
حرف لعب. [ ح َ ف ِ ل َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) و آن باز است که شمس قیس آنرا بدین نام نامیده گوید: حرف لعب چنانکه حقه باز و عمودباز و زنگ باز و جامه باز. ( المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص 169 ). رجوع به «باز» شود.
و آن باز است چنانکه حقه باز
💡 در خویش شو فرو چو دم غنچه، تا به کی در غیر خود فرو شده چو حرف مُدغَمی
💡 قدر مایه مردم که ماندند باز نخواندند یک حرف ازان لوح راز
💡 هی نیاری بر زبان جز حرف حق نیست لایق زان دهان جز حرف حق
💡 حرف بیجا غافلان را غوطه در خون می دهد مرغ بی هنگام را تیغ اجل گوید جواب