جزع کنان

لغت نامه دهخدا

جزع کنان. [ ج َ زَ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال جزع. در حال فریاد و فغان کردن. بیتابی کنان. زاری کنان:
چون کوه به کوه و دشت بر دشت
گریان و جزع کنان همی گشت.نظامی.و رجوع به جزع و جزع کردن شود.

فرهنگ فارسی

در حال جزع در حال فریاد و فغان کردن بیتابی کنان.

جمله سازی با جزع کنان

💡 لبیک کنان جست ز جا آن تن بی‌سر ملحق به تنش شد سر و در نزد پیمبر

💡 زیر تیغش ز چه رو رقص کنان سرننهم آنکه در کشتن من وجد و شتابی دارد

💡 هوش از سر دل رقص کنان برخیزد چون نام تو حلقه بر در گوش زند

💡 عمرم دراز گشت چرا تاز اهل غور دیده کنان بدیدم از این گونه کوریی

💡 گر گذار توبیفتد به مزار من زار بدرانم کفن و رقص کنان برخیزم

💡 زنده گردم زِلحد رقص کنان برخیزم بعد مرگ ار به مزارم گذری بود تو را

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز