لغت نامه دهخدا
جریده سپاه. [ ج َ دَ / دِ ی ِ س ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دفتری که نام افراد سپاهی در آن نویسند: منصور او را ( داماد زنبیل را ) بنواخت و نام او و آن سپاه که با او بودند بجریده سپاه فرمود تا ثبت کردند. ( تاریخ سیستان ).
جریده سپاه. [ ج َ دَ / دِ ی ِ س ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دفتری که نام افراد سپاهی در آن نویسند: منصور او را ( داماد زنبیل را ) بنواخت و نام او و آن سپاه که با او بودند بجریده سپاه فرمود تا ثبت کردند. ( تاریخ سیستان ).
دفتری که نام افراد سپاهی در آن نویسند. ومنصور او را بنواخت و نام او را و آن سپاه که با او بودند بجریده سپاه فرمود تا ثبت کردند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو مه به موکب سیاره بود شبگیرش ولی جریده چو خورشید چاشتگاه رسید