لغت نامه دهخدا
جذرگشای. [ ج َ گ ُ ] ( نف مرکب )گشاینده جذر. آنکه جذرعدد اصم را معلوم کند. در بیت زیر کنایه از ظفر یافتن بر مشکلات است:
تخته خاک رزم را جذراصم شده ظفر
خنجرشه چو هندویی جذرگشای معرکه.خاقانی.
جذرگشای. [ ج َ گ ُ ] ( نف مرکب )گشاینده جذر. آنکه جذرعدد اصم را معلوم کند. در بیت زیر کنایه از ظفر یافتن بر مشکلات است:
تخته خاک رزم را جذراصم شده ظفر
خنجرشه چو هندویی جذرگشای معرکه.خاقانی.
گشاینده جذر آنکه جذر عدد اصم را معلوم کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گشای بر همه در اگر صفا خواهی که صفه را چو در بسته نیست جمله صفاست
💡 ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای با دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی
💡 عقده زلف تو سر رشته تقدیر من است چکنم عقده گشایی نه بتدبیر من است
💡 حکم تو دیوبند و حسامت جهان گشای اقبال بر در تو در آسمان گشای
💡 گشای روزنه دل چو دیده تا نوری تو را ز عالم بالا جمال بنماید
💡 امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش جهان گشای و ولی پرور و عدوفرسای