جان برامدن
مترادفها
زنده شدن، جان گرفتن
متضادها
جان دادن، مردن
لغت نامه دهخدا
( جان برآمدن ) جان برآمدن. [ ب َ م َ دَ ] ( مص مرکب ) جان بیرون رفتن. مردن:
نه چندان بخور کز دهانت برآید
نه چندان که از ضعف جانت برآید.سعدی.بچه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.سعدی.رمق مانده ای را که جان از بدن
برآید چه سود انگبین در دهن.سعدی.تا رفته از نظر ز تنم جان برآمده
شرمنده ام که در غمش آسان برآمده.حزین اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).
فرهنگ فارسی
( جان بر آمدن ) مردن
جمله سازی با جان برامدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی-۲ از سال ۱۹۶۴ تا ۲۰۰۹ ۲۱ بار دچار سانحه شد که درمجموع بیش از ۲۵ نفر در این حوادث جان باختند.
💡 پیر طریقت گفت درد و درمان، غم و شادی، فقر و غنی، این همه صفات سالکانست در منازل راه. اما مرد که بمقصد رسید او را نه مقام است نه منزل، نه وقت و نه حال نه جان و نه دل.
💡 زهی! در هجر آن جانان عذاب تن که من دارم زهی! در عشق آن دلبر بلای جان که من دیدم
💡 از جمله كسانى كه موقع جان دادن انسان، به بالين او حاضر مى شوند، پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السلام و فرزندانشان مى باشند.
💡 تیغ نازش بستم جان نستاند ز کلیم زخم او جان زپیش روی نما می گیرد
💡 درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد ز ارههای فنا و ز زخمههای تبر