لغت نامه دهخدا
تلخ رویی کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تلخ کردن روی. ترش کردن روی. بی دماغ شدن. ناخوش داشتن روی و جبین:
دیده با شور سرشکم تلخ رویی می کند
عاقبت از شورش اشکم دل دریا گرفت.( مؤلف بهار عجم ).
تلخ رویی کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تلخ کردن روی. ترش کردن روی. بی دماغ شدن. ناخوش داشتن روی و جبین:
دیده با شور سرشکم تلخ رویی می کند
عاقبت از شورش اشکم دل دریا گرفت.( مؤلف بهار عجم ).
تلخ کردن روی. ترش کردن روی.
💡 مدیر عامل گروه سای رویی برشتاین، سرهنگ سابق در نیروهای دفاعی اسرائیل بود.
💡 به خدا که رشکم آید ز رخت به چشم خود هم که نظر دریغ باشد ز چنان لطیف رویی
💡 به خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستن ز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟
💡 گزارش شدهاست که کمیته اطلاعات سنا با تماس با رویی بورستین و جوئل زامل، دربارهٔ گروه سای تحقیق کردهاست.
💡 به دل بر خور ز بت رویی که او را خوانده ای دلبر ببر در کش نگارینی که نامش کرده ای جانان