لغت نامه دهخدا
تسکین فزا. [ ت َ ف َ] ( نف مرکب ) تسلی بخش. افزاینده آرامش:
چو تبخال کو تب برد درد دل را
به از درد، تسکین فزایی نبینم.خاقانی.
تسکین فزا. [ ت َ ف َ] ( نف مرکب ) تسلی بخش. افزاینده آرامش:
چو تبخال کو تب برد درد دل را
به از درد، تسکین فزایی نبینم.خاقانی.
تسلی بخش افزاینده آرامش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تسکین (قزوین)، روستایی از توابع بخش رودبار شهرستان شهرستان قزوین در استان قزوین ایران است. زبان اهالی روستا تاتی و عمده محصول کشاورزیشان گندم و جو است.
💡 وعده وصل توام داد اندکی تسکین دل تا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا
💡 ای خواجه بینیازی موقوف خودگدازیست تسکین تشنه کامی آب گهر نگردد
💡 ۱۵- تسکین الخواطر فی مسألة الحاضر احمد سعید – طبعة سکر- پاکستان؛ و الناظر.
💡 گرچه تسکین نافرید اندر سر زلفت خدای جان و دل را در سر زلف تو تسکین آفرید
💡 تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگیست تا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را