لغت نامه دهخدا
بیع دادن. [ ب َ / ب ِ دَ ] ( مص مرکب ) بهایا بیعانه دادن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ):
رو بسوی عالم بالا نهاد
مشتریش نقد روان بیع داد.وحید قزوینی.
بیع دادن. [ ب َ / ب ِ دَ ] ( مص مرکب ) بهایا بیعانه دادن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ):
رو بسوی عالم بالا نهاد
مشتریش نقد روان بیع داد.وحید قزوینی.
بها یا بیعانه دادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بوقت مرگ، کریمی بزیر لب میگفت خوش است داد و دهش، گرچه دادن جان است
💡 که تا من دادن بوسه ها برزنم ز سوز جگر ناله ها سرکنم
💡 این تلخی جان دادن از آن غمزه ببینید ای اهل سلامت سخنی گفتم و رفتم
💡 بندگان را شرط باشد در قضا دادن رضا بی رضای دل نباشم در قضای عشق تو
💡 نبینم کس از هوشیاران مست که دادن توان آن ترنجش به دست
💡 گویند از ملازمت اوملامتم من درخیال دادن جان در رکاب دوست