بید بیدخشتی
لغت نامه دهخدا
بید بیدخشتی. [ دِ بیدْ خ ِ ] ( اِ مرکب ) صفصاف مشقق. فوکا. فیک. این بید را من در طهران دیده ام در بهار در بعضی شاخهای کریه و پربرگ و پیچیده آن مَنّی روان پیدا میشود و بسیار شیرین است و روانی آن بحدی که یک ذرع مربع از زمین زیر خود را تر کند و زنبور بسیاری برای خوردن آن بر شاخ و نیز بر زمین گرد آیند. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
صفصاف مشقق ٠ فوکا ٠ فیک ٠ این بید را من در طهران دیده ام در بهار در بعضی شاخهای کریه و پر برگ و پیچید. آن منی روان پیدا میشود و بسیار شیرین است و روانی آن بحدی که یک ذرع مربع از زمین زیر خود را تر کند و زنبور بسیاری برای خوردن آن بر شاخ و نیز بر زمین گرد آیند ٠
جمله سازی با بید بیدخشتی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کند قصد هلاک خویش مفلس، دور نیست در بهاران بید از آن بر خویش خنجر میکشد
💡 دامن ز من اندر مکش ای جان و جهان کز صحبت چوب بید نگریخت نبات
💡 در چمن هر گه بشویی زلف عنبربوی خویش بید مجنون در لب جود دسته سنبل شود
💡 بید گل می کند از پرتو صاحب نظران سر دار از سر منصور به سامان شده است
💡 سربیژن برای مردم کرمان و مناطق همجوار تداعی کننده؛هوای سرد،برف و درختان کهنسال اُرس،سپیدار و بید است.
💡 رود یک سر چو باد آن جا که یک سر چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر