بهم گوریدن

لغت نامه دهخدا

بهم گوریدن. [ ب ِهََ دَ ] ( مص مرکب ) در یکدیگر داخل شدن. بهم آمیختن چنانکه جدا کردن دشوار و یا ناممکن بود:... نخ ها: ابریشم ها گوریده است. کارها بهم گوریده است. ( یادداشت بخط مؤلف )؛ نخ ها بهم شوریده و درهم برهم شده است.

فرهنگ فارسی

در یکدیگر داخل شدن ٠ بهم آمیختن چنانکه جدا کردن دشوار و یا ناممکن بود ٠

جمله سازی با بهم گوریدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عافیت و عشق ما نیست بهم سازگار هیچ ممان آن خویش گر تو به ما مانده‌ای

💡 یا سوز و گریه‌ای که بهم برزد آن بنا یا دود ناله‌ای که در آن دودمان گرفت

💡 استاد ما مى گفت: افرادى بودند كه وقتى نزد آنها از كسى غيبت مى شد، حالشان بهم مىخورد و مثل اينكه برق آنها را گرفته باشد، به خود مى لرزيدند.

💡 که ناگه خورد بر هم آن بساط و گرد موکبها ز کاشان شد بهم آغوشی کحل صفاهانی

💡 خوشحالى ديگر آنها بخاطر برادران مجاهد آنها است كه در ميدان جنگ شربت شهادتننوشيده اند و به آنها ملحق نشده اند زيرا مقامات و پاداشهاى آنها را در آن جهان بهخوبى مى بينند و از اين رو مستبشر و شاد مى شوند، همانطور كه قرآن مى گويد: ويستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم.

💡 افامن الذين مكروا السيئات ان يخسف الله بهم الارض او ياتيهم العذاب من حيث لا يشعرون