بهم دوختن

لغت نامه دهخدا

بهم دوختن. [ ب ِ هََ ت َ ] ( مص مرکب ) یکی کردن. بهم پیوستن:
گر زمین و زمان بهم دوزی
ندهندت زیاده از روزی.؟ ( از یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

یکی کردن ٠ بهم پیوستن

جمله سازی با بهم دوختن

💡 سکمه‌دوزی هنری است که در آن با عبور نخ‌های رنگین از لا به لای تار و پود پارچه و دوختن این الیاف به یکدیگر پارچهٔ ساده حالتی رنگین و مشبک به خود می‌گیرد.

💡 و در تفسير قمى در ذيل همين آيه نقل كرده كه امام فرمود: چون هنوز لباس دوختن رانياموخته بودند.

💡 دیده از عیب همه اسرار باید دوختن تا زبانت گردد از اسرار غیبی ترجمان

💡 سر به زانو دوختن آنگه خیال محرمی بی‌گمان این حلقه افکند‌ه‌ست بیرون درت

💡 چو زلفت بایدش عمر دراز و رشته زآن افزون گر این چاک گریبانها رفیقی دوختن گیرد

💡 و در تفسير قمى در ذيل همين آيه نقل كرده كه امام فرمود: چون هنوز لباس ‍ دوختن رانياموخته بودند.