بلا توقف
مترادفها
بدون توقف، بیوقفه، مداوم، پیدرپی
متضادها
با توقف، متوقف
لغت نامه دهخدا
بلاتوقف. [ ب ِ ت َ وَق ْ ق ُ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + لا ( نفی ) + توقف ) بدون توقف. بی درنگ. ( فرهنگ فارسی معین ). بی سکون. پیوسته: هر اراده مقدور و غیر مقدور که میگردید، هنوز زبان به اظهار آن نگشوده بودند که ایما و اشعار بلاتوقف صورت پذیر گشته بود. ( تاریخ عالم آرا چ امیرکبیر ص 144 ).
فرهنگ فارسی
بدون توقف بی درنگ: هراراده مقدور و غیرمقدور که میگردید هنوز زبان باظهار آن نگشوده بودند که ایما و اشعار بلا توقف صورت پذیر گشته بود.
بدون توقف ٠ بی درنگ ٠ بی سکون ٠ پیوسته یا فصیح شدن ٠ یا سوگند خوردن ٠
جمله سازی با بلا توقف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وقتى امام مى گويد توقف، يعنى توقف، تا امام نماز مى خواند هر كه پيش بيايد، راهىجهنم مى شود.
💡 گفتم توقف من از این جمله هیچ نیست ای حضرتی که عرش نمودارگاه تست
💡 در شانزدهم اکتبر ۲۰۱۴، دادگاه عالی اوهایو با پیشنهاد دادستانی کرکلند مبنی بر توقف اعدام موافقت کرد.
💡 5- ركود جامعه و توقف آن در يك حالت جمود اخلاقى و فرهنگى و ايجاد سنن نامطلوب درملّيتهاى عقب افتاده.
💡 فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاند سکته مقداری در این مصرع توقف کردهاند
💡 وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت، نه نسیهست و نه فردایی