لغت نامه دهخدا
( بشور آمدن ) بشورآمدن. [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) متغیر شدن. منقلب شدن. بهیجان آمدن. بجوش و خروش آمدن:
سبک مغزان بشور آیند از هر حرف بیمغزی
بفریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را.صائب.
( بشور آمدن ) بشورآمدن. [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) متغیر شدن. منقلب شدن. بهیجان آمدن. بجوش و خروش آمدن:
سبک مغزان بشور آیند از هر حرف بیمغزی
بفریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را.صائب.
( بشور آمدن ) متغیر شدن. منقلب شدن. بهیجان آمدن بجوش و خروش آمدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بشور زار جمادی که شد مجاور خس طراوت طرف لاله زار کی داند
💡 بشور افتاد هر کس کو کجا رفت پی او هر کس از راهی جدا رفت
💡 از دیده بشور با چو قانع گشتم سکبای رخ سفله چرا باید خورد
💡 از نمکدان بت شیرین لب من شکر ریخت ای نمک گر تو همین فخر بشوری داری
💡 هرگز نبود خار بشوری چو نمک وز کاه چگونه می بسازند کسک؟