لغت نامه دهخدا
بشاخ چادر انداختن. [ ب دَ / دُاَ ت َ ] ( مص مرکب ) رجوع به بشاخ چادر افکندن شود:
از شکوفه هر طرف گشته نهالی جلوه گر
چون پریزدان چادرها بشاخ انداخته.میرصیدی ( از آنندراج ).
بشاخ چادر انداختن. [ ب دَ / دُاَ ت َ ] ( مص مرکب ) رجوع به بشاخ چادر افکندن شود:
از شکوفه هر طرف گشته نهالی جلوه گر
چون پریزدان چادرها بشاخ انداخته.میرصیدی ( از آنندراج ).
💡 باد نوروزی بشاخ گل برآید بامداد لؤلؤ مرجان ببستان اندرون ریزان کند
💡 خواهم بشاخ سدره نهم آشیان فراز تا بنگری که عرش خدا را کبوترم
💡 چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
💡 بلبل بشاخ گلبن و مطرب ببزم شاه ذکری که میرود همه از گفتگوی تست
💡 ز درد فرقت آن چون چنار قامت دوست همی بنالم چون فاخته بشاخ چنار
💡 بساز عشرت مستان و زینت بستان بچرخ ماه بر آمد بشاخ غنچه دمید