بستان الغمیر
لغت نامه دهخدا
بستان الغمیر. [ ب ُ نُل ْ غ ُ م َ ] ( اِخ ) در دوران جاهلیت آن را غَمرُذی کِندَة میگفتند آنگاه گروهی از بنی مخزوم در آنجا زمین گرفتند و آن را به نام بستان الغمیر خواندند. ( از معجم البلدان ). و رجوع به حاشیه المعرب جوالیقی ص 77 و الموشح ص 368 شود.
فرهنگ فارسی
در دوران جاهلیت آنرا غمرذی کنده میگفتند آنگاه گروهی از بنی مخزوم در آنجا زمین گرفتند و آنرا بنام بستان الغمیر خواندند ٠
جمله سازی با بستان الغمیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود
💡 بجان اگر دهد آنشوخ بوسه یی اهلی هزار جان ده و یکبوسه زان دهن بستان
💡 دامن پاکان ندارد احتیاج شستشو اشک شبنم دیده شورست بستان مرا
💡 برخیز چه خسبی که جهان میگذرد بویی بستان که کاروان میگذرد
💡 شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است
💡 بستان سر خر یافت هلا بار به خر نه ماهی تو و آن به که رود مه به سفر بر