بخیلی کردن

لغت نامه دهخدا

بخیلی کردن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بخیلی نمودن. لاَّمت نمودن. بخیل و زفت شدن. ( ناظم الاطباء ). ضنانة. عقص.نفاسة. ضنن. شح. جمود. بخل. ( تاج المصادر بیهقی ). شح. بخل. ( ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). شح. ضن. ( دهار ). امساک. ( یادداشت مؤلف ):
بخیلی مکن ایچ اگر مردمی
همانا ز توکم کند خرمی.فردوسی.گر گویی بفرست نگویم نفرستم
با دوست بخیلی نتوان کرد بجانی.سنایی.گر ابر مدد یکدم از انگشت تو گیرد
هرگز نکند بیش بخیلی بمطر بر.سنائی.سلطان که بزر با سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

بخیلی نمدم بخیل و زفت شدن.

جمله سازی با بخیلی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز حکمت طلسمی بر آن گنج بست که نتواند آن را بخیلی شکست

💡 چنین گویند مردی بود قصاب بخیلی کز بخیلی بود در تاب

💡 ترا لبی است چو چشم بخیل تنگ و مرا برو دو چشم بخیلی نمی‌کند ز دموع

💡 بخیلی در آن آستان راه داشت ز جودش بدل خون، بلب آه داشت!

💡 سخاوت میان بخیلی و دستش بر آورده از روی و آهن جداری

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز