بحال امدن

لغت نامه دهخدا

( بحال آمدن ) بحال آمدن. [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بحالت اصلی آمدن. ( آنندراج ). شفا یافتن. افاقه حاصل کردن. بیرون آمدن از حالت مرض و شفا یافتن. ( ناظم الاطباء ):
صبحدم قرص تباشیر آورد از آفتاب
تا بحال از حکمتت آید مزاج روزگار.اثر.و رجوع به حال و ترکیبات آن شود.

فرهنگ فارسی

( بحال آمدن ) بحالت اصلی آمدن شفا یافتن.

جمله سازی با بحال امدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اين كتاب را به چاپخانه بردند و و همان شخصى كه متصدّى چاپخانه بود تعجّب كردهبود چون او تا بحال چنين جريانى را نه ديده بود و نه شنيده بود.

💡 چه می‌گویم؟ ز ذوق آن چنان وصلم برآوردی چه می‌پرسی؟ بحال این چنینم مبتلا کردی

💡 بحال خسته دلان کی نظر کنی؟ ای دوست ترا که زلف پریشان و روی چون ماهست

💡 چند با اغیار پردازید، ای سیمین بران گاه گاهی هم بحال عاشقان پروا کنید

💡 خوشا بحال كسى كه از كرده اش پشيمان و شب زنده دار باشد واز گرفتارىخود بدرگاه خداى ذوالجلال شكوه كند

💡 حال اگر بگوئى: اشكال استناد كارهاى نيك، واعمال زشت به خداوند هنوز بحال خود باقى است.

روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز