بانگ خاستن
مترادفها
فریاد زدن، بانگ زدن
متضادها
زمزمه کردن، آهسته گفتن
لغت نامه دهخدا
بانگ خاستن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) بانگ بخاستن. فریاد بلند شدن. بانگ برشدن. آوا برخاستن:
بلبل بستانسرا صبح نشان میدهد
وز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام.سعدی ( طیبات ).
فرهنگ فارسی
بانگ برشدن آوا برخاستن
جمله سازی با بانگ خاستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 فروماند دستم ز می خواستن گران گشت پایم ز بر خاستن
💡 ز خوبی زبان خاستن بودنی است ولی در بدی هیچگه سود نیست
💡 چو آن گور وحشی در آن دستبرد از افتادن و خاستن گشت خرد
💡 ز زود خفتن و از دیر خاستن هرگز نه ملک یابد مرد و نه بر ملوک ظفر
💡 بنشین که ز خاستن نخیزد چیزی ور ننشینی به زور بنشانندت
💡 گفتمش: بنشین و بنشان فتنه را خاست واندر خاستن صد فتنه خاست
💡 در میان جمعیت خشمگین، ناگهان صدای بانگ خاستن یک نفر بلند شد که خواستار اجرای عدالت و تغییر در قوانین موجود بود.
💡 شاعر با کلماتی پرقدرت، از دل خود بانگ خاستن برای آزادی و عدالت را در میان سطور اشعار زیبا و تاثیرگذار خود جاری کرد.
💡 هنگام وقوع حادثه ناگهانی در بازار، بانگ خاستن مردم باعث شد تا شاهدان عینی سریعاً برای کمک به افراد آسیبدیده اقدام کنند.