لغت نامه دهخدا
بالا فکندن. [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخفف بالا افکندن. بالا انداختن. ببالا پرتاب کردن. و رجوع به بالا و نیز به افکندن شود.
بالا فکندن. [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخفف بالا افکندن. بالا انداختن. ببالا پرتاب کردن. و رجوع به بالا و نیز به افکندن شود.
مخفف بالا افکندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه ممکن است نچیند تری جبین مروت ز سر فکندن شاخی که از تبر فکنیمش
💡 اگرچه یار تواند به سوی خسته نظر ز روی لطف فکندن ولی نمی فکند
💡 موج از عنان فکندن سالم به ساحل آمد گردست را ببندی پیش قضا چه باشد
💡 صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش در رهگذار سیل، فراغت نشستن است
💡 ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار بهانهاش شده آخر بهانه میجوید
💡 صورتی داشت فکندن به زمین حرف مرا اگر آن آینه رو طوطی دیگر می داشت