لغت نامه دهخدا
بال وری. [ وَ ] ( حامص مرکب ) بالداری. صاحب بال بودن.
بال وری. [ وَ ] ( حامص مرکب ) بالداری. صاحب بال بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
💡 گر مرا از دام خواجو باشد اومید نجات بال بگشایم وزین سبز آشیان بیرون پرم
💡 نیمه شب بر سرم آن خسرو شیرین آمد خفته بودم که مرا بخت به بالین آمد
💡 دولت شاهی ندارد بیش از این رنگ ثبات کز هواپروردگان سایهٔ بال هماست
💡 نیفتی تا به دام عشق هرگز باورت ناید که بال مور ما از جذبه شکر برون آمد
💡 زان غمزه آن چه دیدم مرغ دلم ندیده گنجشک بال بسته از باز پر گشاده