لغت نامه دهخدا
باقی دار شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) عمل باقی دار. کسری پیدا کردن. از حاصل عملی مالی بر ذمه کسی ماندن که از عهده ادای آن برنتواند آمد. ( یادداشت مؤلف ).
باقی دار شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) عمل باقی دار. کسری پیدا کردن. از حاصل عملی مالی بر ذمه کسی ماندن که از عهده ادای آن برنتواند آمد. ( یادداشت مؤلف ).
کسری پیدا کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نامههای زیادی نیز با خط مغولی از ایلخانان مغولی باقیماندهاست.
💡 خورشید بماناد اگر سایه نماند تن باقی ماند اگرچه پیرایه نماند
💡 روابط این دو تن همواره حتی پس از جنگ تنشآلود باقی ماند.
💡 تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
💡 هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد
💡 نه فانی نه باقی گیاه است ازانک بقا و فنا را درو التقاست