لغت نامه دهخدا
احوال پرسان. [ اَح ْ پ ُ ] ( اِ مص مرکب ) احوال پرسی.
احوال پرسان. [ اَح ْ پ ُ ] ( اِ مص مرکب ) احوال پرسی.
( صفت ) احوال پرسی.
💡 پیچیده است اگر چه چو جوهر زبان ما احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است
💡 (26) در احوالات حضرت فاطمه عليهاالسلام كه گردنبند خود رابه سائل داد
💡 در باب سوم احوال سلاطین سمرقند و خراسان از اولاد و امجاد امیر تیمور گورکان و اشعار هر کدام به اختصار بیان شدهاست.
💡 بر حسب اتفاق به دفتر یکی از ماموران ثبت احوال رفتند تا برای روزی پنجاه قروش کار کنند.
💡 به بوی روغن آب است شبها خانه ام روشن دل پروانه می سوزد به احوال چراغ من
💡 امام عليه السلام تبسمى كرد و هيچ نگفت. روزى چند بر آمد، آن جوان نيامد. امام محمد باقرعليه السلام از احوال وى پرسيد.