💡 شبی به راه میفتد و به نزدیکی خانه گوهر فروش میرسد و آواز چنگ را میشنود و به آنجا میرود و در میزند و بهانه ای میآورد تا شب را در آنجا بماند و خودش را نیز گشسب سوار معرفی میکند. ماهیار نیز از او پذیرایی میکند و دخترش آرزو را میآورد تا برایشان چنگ بنوازد و آنان را با شراب پذیرایی کند. آرزو نیز برای بهرام چنگ مینوازد و اشعاری نیز دربارهٔ او میگوید. بهرام نیز شیفته و دلباخته آرزو میگردد و هنگامی که ماهیار مست گشتهاست، از فرصت استفاده میکند و آرزو را خواستگاری میکند. پدر نظر بهرام و فرزندش را میپرسد که آیا پسند یکدیگر هستند؟ هر دو نیز پاسخ میدهند که دلباخته یکدیگرند.