گوزی

لغت نامه دهخدا

گوزی. ( حامص ) بدی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به گوز شود. || گوژی. صفت گوز. رجوع به گوز و گوژ شود.
گوزی. [ گ ُ ] ( اِخ ) کارلو ( 1720-1806 م. ). شاعر درام نویس ایتالیایی که در ونیز متولد شد. وی کمدی پریان را نوشته است.

فرهنگ فارسی

کارلو شاعر درام نویس ایتالیایی ( و. ونیز ۱۷۲٠ - ف. ۱۸٠۶ م. ). مشهورترین اثر وی [ کمدی پریان ] است.
خمیدگی انحنائ.
جعل را گویند.

جمله سازی با گوزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تحکم کرد گوزی بر سرودی سیه شد آتشی از تیره دودی

💡 چون تیر نهاده کار عالم را یک ساعت در کمان تو گوزی

💡 ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم تا چند از این ملک چو گوزی به دو نیم

💡 گر نشستی به زیر من روزی جَست ناگه ز گنبدت گوزی

💡 خر کل گوزی پر سیفک چنگی تازد تا بشهباز نگاهی نکند خر بصواب