لغت نامه دهخدا
گنبدو. [ گُم ْ ب َ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سربنان بخش زرند شهرستان کرمان که در 20000گزی شمال زرند و 12000گزی خاور فرعی زرند به راور واقع شده و سکنه اش یک خانوار است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایرن ج 8 ).
گنبدو. [ گُم ْ ب َ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سربنان بخش زرند شهرستان کرمان که در 20000گزی شمال زرند و 12000گزی خاور فرعی زرند به راور واقع شده و سکنه اش یک خانوار است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایرن ج 8 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اين مسجد عظيم، مشتمل بر يك مقصوره موسع و گنبد مرتفع و ايوان معظم و دو گوشوارچهل ستون و كتابخانه جامع و ساير مرافق و بيوتات مى باشد. در بناى اين مسجدتلفيقى از سبك قديم با اسلوب ساختمانى جديد به كار رفته است زيرا مقصوره و گنبدو گلدسته هايش با استيل باستانى و سبك كنونى بنا شده، ولىچهل ستون هايش با نقشه روز ساخته شده است.