کوه کوب

لغت نامه دهخدا

کوه کوب. ( نف مرکب ) آنکه کوه را بکوبد و بکند. ( فرهنگ فارسی معین ). || کوبنده و خردکننده کوه:
بزیر اندرون آتش و نفت و چوب
زبر گرزهای گران کوه کوب.فردوسی. || درنوردنده کوه. که کوه را درنوردد. که از کوه عبور کند.که کوه را قطع کند:
جاری به کوه و دریا چون رنگ و چون نهنگ
آن کوه کوب هیکل دریاگذار باد.مسعودسعد. || کنایه از اسب و شتر است. ( برهان ) ( آنندراج ). کنایه از اسب و شتر قوی. ( فرهنگ فارسی معین ). اسب و شتر. ( ناظم الاطباء ):
کوه کوبان را یکان اندرکشیده زیر داغ
بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار.فرخی.
کوه کوب. ( اِخ ) فرهاد را نیز گویند که عاشق شیرین بود. ( برهان ) ( آنندراج ). فرهاد عاشق شیرین. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه کوه را بکوبد و بکند. ۲ - اسب و شتر قوی. ۳ - فرهاد.

جمله سازی با کوه کوب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو کوه کوب فلک جنبشت به پویه درآید به نعل گرد برآرد ز زیر صخره ی صمّا

💡 شاد باش ای هیون آخته یال هیکل کوه کوب و هامون مال

💡 جاری به کوه و دریا چون رنگ و چون نهنگ آن کوه کوب هیکل دریا گذار باد

فراخوانی یعنی چه؟
فراخوانی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز