لغت نامه دهخدا
کافوربار. ( نف مرکب ) کافور بارنده. کافوربیز. || کنایه از هر چیز بغایت سرد. ( برهان ). || کنایه از هر چیز بسیار خوشبوی باشد. ( برهان ):
بخورانگیز شد عود قماری
هوا میکرد خود کافورباری.نظامی. || برف بار، چه کافور باریدن کنایه از برف باریدن است. ( برهان ):
گهی در بارد گهی عذر خواهد
همان ابر بدخوی کافوربارش.ناصرخسرو.برآمد ز کوه ابر کافوربار
مزاج زمین گشت کافورخوار.نظامی.ز باریدن ابر کافوربار
سمن رسته از دستهای چنار.نظامی.