کارگزین

لغت نامه دهخدا

کارگزین. [ گ ُ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) رئیس کارگزینی. ( فرهنگستان ). رجوع به کارگزینی شود. تعیین کننده کار خدمت گزاران.

فرهنگ عمید

آن که کاری برای کسی برگزیند، کارگزیننده، برگزینندۀ کار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) رئیس ادار. کار گزینی.

جمله سازی با کارگزین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 امضای احکام پرسنلیِ صادره از کارگزینی بر اساس اختیارات تفویض‌شده و اظهارنظر در زمینهٔ پیشنهاد واحدهای تحت سرپرستی مربوط به پرداخت اضافه‌کار ساعتیِ کارکنان.

💡 در سال ۱۳۳۵ سرتیپ و در ۱۳۳۹ سرلشکر و در ۱۳۴۴ به درجه سپهبدی رسید. از اهم مشاغل وی فرماندهی لشکر، فرماندهی سپاه و ریاست کارگزینی ارتش بود. وی در سال ۱۳۳۹ فرمانده گارد گمرک بود.

💡 در نیویورک لیلی به ساختمان گاتام تراست می‌رود، کارمند کارگزینی را اغوا می‌کند و شغلی می‌یابد. صعود متعاقبِ او در این ساختمان همراه با رابطه‌های جنسی‌اش ادامه می‌یابد.

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز